ما را حمایت کنید
 
سیبادو

 ترزیق نقدینگی بیشتر به جامعه به ویژه در طبقات درآمدی که زود مصرف هستند، باعث دامن زدن به افزایش قیمت ها می شود.

در نتیجه اثر یارانه نقدی پرداخت شده از میان می رود. در فاز اول هدفمندی یارانه ها دولت یارانه نقدی را پرداخت کرد و در مقابل قیمت حامل های انرژی را افزایش داد. با توجه به اینکه این پول در جایی پس انداز و سرمایه گذاری نشد و سریعا مصرف شد، طبیعی بود که به تورم دامن زند. از سوی دیگر پرداخت یارانه های نقدی با توجه به رشد تورم تنها انحراف در مصارف زندگی مردم بوجود آورد بطوریکه امروز در سبد خانوار برخی از کالاهای ضروری حذف شده است.



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ شنبه 07 بهمن 1391 توسط sebado67s

قُلْ یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلَىأَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُالذُّنُوبَ جَمِیعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ(سوره مبارکه زمر آیه 53)

بگو ایبندگان من که  برخویشتن زیاده ری روا داشته اید از رحمت خدا نومید مشوید درحقیقت خداهمه گناهان را می آمرزد که او خود آمرزنده مهربان است.

نکته روانشناسی:

خداوند رحمان و رحیم در این آیه اوج لطافت و مهربانی را نثار بندگان خویش می کند.بندگان خود را جدای از اعمال و رفتار چه گناهکار و چه معصوم در اغوش خویش جای می دهد و خود را امرزنده مهربان می خواند.یکی از روش های بسیار دقیق و در عین حال زیرکانه شیطان برای جدا کردن بندگاناز پروردگار ایجاد وسوسه برای انجام گناه و پس از آن سرزنش مکرر گناهکار است.فردیکه گناهی را انجام داده،حال اینقدر احساس گناه میکند که دیگر برای نزدیک شدن بهخداوند خویش شرم دارد.البته احساس گناه امری طبیعی و مطلوب است ولی نه در حدی کهموجب شود از خداوند خویش دور شویم.در جامعه امروزی ما بسیارند کسانی که بخاطر گناهو احساس ندامت حاصل از آن،با این تفکر که خداوند دیگر آنان را دوست ندارد و از خودرانده،به سمت خداوند نمی روند و حتی واجبات دین از جمله نماز را ترک می کنند.دقت کنید شیطان چه زیرکانه آنها را از خدایشان جدا می کند!!! درصورتی که گناه هر اندازه بزرگ باشد خداوند بخشنده تر است! در تحقیقات جدید روان شناسی به روشنی اثبات شده که امید تا چه اندازه در زندگی انسان نقش سازنده و مثبت را ایفا میکند.به گونه ای که بدون امید نمی توان امیدوار بود که انسان زندگی در دنیا را تحمل کند و برعکس عده ای از انسان ها که امید خود را از دست داده اند گرفتار افسردگی می شوند و در نهایت به جهت احساس بیهودگی و لغویت دست به خود کشی می زنند.و خداوند تعالی چه زیبا در این ایه بندگانش را مورد لطف قرار داده و امید را در دل آن ها تقویت می کند.دراین آیه شریفه پروردگار هستی بهزیبایی هرچه تمام تر ما را بندگان خویش میخواند و بندگان خود را {خوب و بد} به سویخود و در آغوش خود قپفرا میخواند و می فرماید که بر خود سخت نگیرید که خداوندبسیار آمرزنده ومهربان است.البته آمرزندگی خداوند دلیل و جواز بر انجام گناهنیست.همانطور که در آیات دیگر خداوند میفرماید پذیرش توبه از آن کسانی است از رویجهالت و نادانی گناهی را انجام داده{هرچند بزرگ} و پشیمان و نادم به سوی خدایشانبازگردند نه کسانی که عمری را گناه کرده و علم به گناه داشته اند و بعد از آن درلحظات واپسین عمر (لحظه ای که فرد مرگ را جلوی چشمان خویش میبیند و راهی جز تسلیممرگ شدن ندارد.) بخواهد توبه کند و خداوند توبه اش را بپذیرد.



ارسال در تاريخ شنبه 07 بهمن 1391 توسط sebado67s

پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است

پشت سر هر آنچه که دوستش می داری
و تو برای این که معشوقت را از دست ندهی
بهتر است بالاتر را نگاه نکنی
زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد
و او آنقدر بزرگ است
که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند


پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است
اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی
اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح
خدا چندان کاری به کارَت ندارد
اجازه می دهد که عاشقی کنی
تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی . . .


اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی
خدا با تو سختگیرتر می شود
هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر
و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر
بیشتر باید از خدا بترسی
زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد
مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند


پشت سر هرمعشوقی ، خدا ایستاده است
و هر گامی که تو در عشق برمی داری
خدا هم گامی در غیرت برمی دارد
تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر
و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است
و وصل چه ممکن و عشق چه آسان
خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد
و معشوقت را درهم می کوبد
معشوقت ، هر کس که باشد
و هر جا که باشد و هر قدر که باشد
خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او ، چیزی فاصله بیندازد
معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی
و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است
ناامیدی از اینجا و آنجا
ناامیدی از این کس و آن کس
ناامیدی از این چیز و آن چیز


تو ناامید می شوی و گمان می کنی
که عشق بیهوده ترین کارهاست
و بر آنی که شکست خورده ای
و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق
و آن همه عشق را تلف کرده ای
اما خوب که نگاه کنی
می بینی حتی قطره ای از عشقت
حتی قطره ای هم هدر نرفته است
خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته
و به حساب خود گذاشته است


خدا به تو می گوید:
مگر نمی دانستی
که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟
تو برای من بود که این همه راه آمده ای
و برای من بود که این همه رنج برده ای
و برای من بود که اینهمه عشق ورزیده ای
پس به پاس این ؛ قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم
و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم.
و این ثروتی است که هیچ کس ندارد
تا به تو ارزانی اش کند


فردا اما تو باز عاشق می شوی
تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر
تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر


راستی :
اما چه زیباست
و چه باشکوه و چه شورانگیز
که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است







ارسال در تاريخ شنبه 07 بهمن 1391 توسط sebado67s
سگ اصحاب کهف از غار بیرون آمد تا تجربه شگفتش را با مردمان در میان بگذارد. می خواست بگوید که چگونه سگی می تواند مردم شود! اما او نمی دانست که مردمان به سگان گوش نمی دهند، حتی اگر به زبان آدمیان صحبت کنند.
سگ اصحاب کهف زبان به سخن باز کرد اما پیش از آن که چیزی بگوید، سنگش زدند و چوبش زدند ، رنجور و زخمی اش کردند.
سگ اصحاب کهف گریست و گفت: من هشتمین آن هفت نفرم. با من این گونه نکنید... آیا کتاب خدا را نخوانده اید؟ ... آیا نمی دانید پروردگار از من چگونه به نیکی یاد می کند؟
هزار سال پیش از این، خوی سگی ام را کشتم و پلیدی ام را شستم. امروز از غار بیرون آمدم که بگویم چگونه سگی می تواند به آدمی بدل شود...
اما دیدم که چگونه آدمی بدل به دام و دد شده است.
دست هایی از خشم و خشونت دارید، می درید و می کشید. دندان تیز کرده اید و جهان را پاره پاره می کنید. این سگ که آن همه از او نفرت دارید ، نام من است اما خوی شماست!
سگ اصحاب کهف گفت: آمده بودم از تغییر برایتان بگویم . از تبدیل، از ماجرای رشد و از فراتر رفتن . اما می بینم که شما از تبدیل ، تنها فروتر رفتن را بلدید. سقوط و مسخ را.
با چشم های اعتیاد به جهان نگاه می کنید و با پیش داوری زندگی. چرا اجازه نمی دهید تا کسی پلیدی اش را پاک کند و نجاستش را تطهیر.
چرا نیاموخته اید ، نیاموخته اید که به دیگری گوش دهید. شاید این دیگیری سگس باشد اما حقیقت را گاهی از زبان سگس نیز می توان شنید!
سگ اصحاب کهف به غارش بازگشت و پیش خدا گریست و از خدا خواست تا او را دوباره به خواب برد.
خدا نوازشش کرد و سگ اصحاب کهف برای ابد به خواب رفت
ارسال در تاريخ شنبه 07 بهمن 1391 توسط sebado67s


دو روز مانده به پایان جهان‏،‏ تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده است.
تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
پریشان شد و آشفته و عصبانی . نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت. خدا سكوت كرد. جیغ كشید و جار و جنجال راه انداخت. خدا سكوت كرد. آسمان و زمین را به هم ریخت. خدا سكوت كرد. به پروپای فرشته ها و انسان پیچید‏،خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سكوت كرد.
دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد. خدا سكوتش را شكست و گفت: عزیزم ‏ اما یك روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یك روز دیگر باقی است. بیا و لااقل این یك روز را زندگی كن.
لا به لای هق هقش گفت: اما با یك روز … با یك روز چه كار می توان كرد…
خدا گفت : آن كس كه لذت یك روز زیستن را تجربه كند‏، گویی كه هزار سال زیسته است و آنكه امروزش را در نمی یابد‏، هزار سال هم به كارش نمی آید. و آنگاه سهم یك روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی كن.
***
او مات و مبهموت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حركت كند‏، می ترسید راه برود‏ ، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد … بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم‏ نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد. بگذار این یك مشت زندگی را مصرف كنم.
آن وقت شروع به دویدن كرد. زندگی را به سر و روی اش پاشید. زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد كه دید می تواند تا ته دنیا بدود . می تواند بال بزند. می تواند پا روی خوشید بگذارد. می تواند …
او در آن یك روز، آسمان خراشی بنا نكرد. زمینی را مالك نشد. مقامی را به دست نیاورد اما …
اما در همان یك روز دست بر پوست درخت كشید. روی چمن خوابید. كفش دوزكی را تماشا كرد. سرش را بالا گرفت و ابر ها را دید و به آنها كه او را نمی شناختند‏ سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد.
او در همان یك روز آشتی كرد و خندید و سبك شد‏. لذت برد و سرشار شد و بخشید‏ عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او همان یك روز زندگی كرد ، اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند ‏ امروز او درگذشت، كسی كه هزار سال زیسته بود!
ارسال در تاريخ شنبه 07 بهمن 1391 توسط sebado67s

 

. دیدیای دل عاقبت زخمت زدند؟
گفته بودم مردم اینجا بدند
دیدی آخر ساقه جانت شكست ؟
آن عزیزت عهدوپیمانت شكست؟
دیدی ای دل درجهان یك یار نیست؟
هیچكس در زندگی غمخوار نیست؟
آه دیدی سادگی جان داده است؟
جای خود را گِل به سیمان داده است؟
دیدی آخر حرف من بیجا نبود؟
از برای عشق اینجا ، جا نبود؟
نوبهار عمر را دیدی چه شد؟
زندگی را هیچ فهمیدی چه شد؟
دیدی ای دل دوستیها بی بهاست؟
كمترین چیزی كه می یابی وفاست؟
دیده ای گلها همه پژمرده اند
رنگها در دود و سرما مرده اند
آری ای دل ! زنده بودن ساده نیست
بین آدمها یكی دلداده نیست
باید اینجا از خود ای دل گم شوی
عاقبت همرنگ این مردم شوی !

اما من مثلبقیه نمیییییییییییییییییییییییییشم...!!!

 

ارسال در تاريخ شنبه 07 بهمن 1391 توسط sebado67s

مشترک گرامی چه خبر؟ مامانبابا خوبن؟، علی کوچولو چه طوره؟ الهی

ایرانسل قربونش بره.

مشترک گرامی با 645200 ریال شارژدیگر برنده 150 تومن شارژ داخل

شبکه بشوید.

مشترک گرامی چته؟ چرا تو فکری؟ عاشقشدی؟ آخه بدبخت! با این

 وضع گرونی کی عاشق می شه؟ ها؟

مشترک گرامی تو مسابقه ما شرکت کن با20 لیتر بنزین جایزه ! با این

کار مشت محکمی تو دهن همراه اول بزن!

مشترک گرامی یه طرح دارم بهاره. یکیسیم کارت بخر یکی ببر یکی

میارم در خونتون یکی می دم به عموتونیکی هم واسه عمتون ...

مشترک گرامی...

ارسال در تاريخ شنبه 07 بهمن 1391 توسط sebado67s

مــــــــاه مــن غصه چرا؟

آسمان را بنگر که هنوز بعد صدهاشب و روز

مثل آن روز نخست

گرم و آبی و پر از مهر،به ما میخندد

یا وقتی را که دلش از سردی شبهای خزان

!نه شکست ونه گرفت

بلکه از عاطفه لبریز شدو نفسی از سر امید کشید

و در آغاز بهار دشتی از یاس سپید زیر پاهامان ریخت

تا بگوید پر امنیت احساس خـــداست

مـــــــاه مـــن

دل به غم دادن و از یأس سخن ها گفتن

کار آنهایی نیست که خـــــدا را دارند

!مـــــــاه مـــن

غم و اندوه اگر روزی مثل باران بارید

یا دل شیشه ایت،از لب پنجره ی عشق زمین خوردو شکست

با نگاهت به خـــدا چتر شادی وا کن

و بگو با دل خود که خـــدا هست،خـــدا هست

او همانیست که در تاریکترین لحظه ی شب راه نورانی امید نشانم میداد

او همانیست که در هر لحظه دلش میخواهد همه ی زندگی ام غرق شادی باشد

!مـــــاه مـــن

غصه اگر هست بگو تا باشد

معنی خوشبختی،بودن اندوه است

این همه غصه و غم، این همه شادی و شور

چه بخواهی و چه نه میوه ی یک باغند

همه را باهم و با عشق بچین

ولی از یاد مبر...پشت هر کوه،سبزه زاریست پر از یاد خــــدا

و در آن باز کسی میخواند

...که خـــدا هست،خـــدا هست

ارسال در تاريخ شنبه 07 بهمن 1391 توسط sebado67s

خدایا!!من اگر بدکنم تو را بنده دیگر بسیار است تو اگر با من مدارا نکنی مرا خدایی دیگر کجاست؟؟؟؟

- بارالهامرا این عزت بس که بنده تو باشم واین افتخار مرا بس که تو مولای منی تو چنانی کهمن دوست دارم پس مرا آنچنان قرار بده که خودت دوست داری .

 

- ازخدا پرسیدم خدایا چه چیزی تو را ناراحت میکند خداوند فرمودند : هر وقت بنده ای بامن سخن میگوید چنان به حرفهای او گوش میدهم که گویی به جز او بنده دیگری ندارم ولیاو چنان سخن می گوید که انگار من خدای همه هستم الا او .

 

- برایرسیدن به خدا ، نه کتابی نیاز است و نه راهنمایی...فقط کافی است: شعاع مهربانیت راروز به روز بیشتر کنی ، آنقدر که روزی بتوانی همه را در آن جای دهی ، آن وقت تاخدا فاصله ای نیست...

 

ارسال در تاريخ شنبه 07 بهمن 1391 توسط sebado67s
حسین پناهی از زبانخودش

درکودکی نمی دانستم که باید از زنده بودنم خوش حال باشم یا نباشم چون هیچ موضع گیریخاصی در برابر زندگی نداشتم.فارغ از قضاوتهای آرتیستیک در رنگین کمان حیات ذره ایبودم که می درخشیدم آن روزها ملیونها مشغله ی دل گرم کننده در پس انداز ذهن داشتماز هیات گلها گرفته تا مهندسی سگها از رنگ و فرم سنگها گرفته تا معمای باران ها وابرها از سیاهی کلاغ گرفته تا سرخی گل انار همه و همه دل مشغولیهای شیرین ساعاتبیداریم بودند به سماجت گاوها برای معاش زمین و زمان را می کاویدم و به سادگی بلدرچین سیر می شدم.

گذشتناگزیر روزها و تکرار یکنواخت خوراکی ها حواس توقعم را بالا برد توقعات بالا وایده های محال مرا دچار کسالت روحی کرد و این در دوران نوجوانی ام بود مشکلات راهمدرسه در روزهای بارانی مجبورم کرد که به خاطر پاها و کفشهایم به باران با همهعظمتش بد بین شوم و حقظ کردن فرمول مساحت ها اهمیت دادن به سبزه قبا را از یادمبرد هر چه بزرگتر شدم به دلیل خود خواهی های طبیعی و قرار داد های اجتماعی ازفراغت آن روزگار طلایی دور و دورتر افتادم.
این روزها و احتمالاتا همیشه مرثیه خوان آن روزها باقی خواهم ماند تلاش می کنم با کمک تکنیک بیان و باعلم به عوارض مسموم زبان آن همه حرکت و سکون را باز سازی کنم و بعضا نیز ضمن تشکرو سپاس از همه هم نوعان زحمتکشم که برایم تاریخ ها و تمدن ها ساخته اند گلایه کنمکه مثلا چرا باید کفشهایمان را به قیمت پاهایمان بخریم و چرا باید برای گذران سالمو ساده خود را در بحرانهای دروغ و دزدی دیوانه کنیم.

چراباید زیبایی های زندگی را فقط در دوران کودکی مان تجربه کنیم حال آنکه ما مجهز بهنبوغ زیبا سازی منظومه هاییم در مقایسه با آن ظلمات سنگین و عظیم نبودن بودن نعمتیاست که با هر کیفیتی شیرین و جذاب است.
بد بینی های ما عارضههای بد حضور و ارتباطات ماست فقر و بیماری و تنهایی مرگ ما هیچ گاه به شکوه هستیلطمه نخواهد زد منظومه ها می چرخند و ما را با خود می چرخانند.
ما در هیات پروانههستی با همه ی توانایی ها و تمدن هامان شاخکی بیش نیستیم برای زمین هفتاد کیلوگوشت با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی ندارد یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات مانیست اگر رد پای دزد آرامش و سعادت را دنبال کنیم سر انجام به خودمان خواهیم رسیدکه در انتهای هر مفهومی نشسته ایم و همه ی چیزهای تلنبار مربوط و نا مربوط را زیرو رو می کنیم به نظر می رسد انسان آسانسور چی فقیری است که چرخ تراکتور می دزدد البتهبه نظر می رسد تا نظر شما چه باشد؟؟؟؟؟

ارسال در تاريخ شنبه 07 بهمن 1391 توسط sebado67s

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران